نویسنده : خط خطی ; ساعت 22:47 روز شنبه سوم دی 1390
چرا فراموش می کنیم که هر شروعی ، یک پایانی هم داره؟
حقیقت اینه که یک چیزی وقتی به آخرش می رسه تموم می شه درست مثل یک کبریت که با یک جرقه روشن می شه اما وقتی که به انتها می رسه خاموش می شه. اگه یک رابطه به انتهاش برسه نشونش اينه که یکی از دو طرف اونو رها می کنه با هر دلیلی که در واقع دلیل اصلی تموم شدن اون شعله يه... اگه بزور بخوای يک رابطه تمون شده رو ، یک کبریت زغال شده رو روشن نگه داری فقط ارزش اون روزهای قشنگ رو ، اون آتیش زيبا رو کم رنگ کردی . هیچ وقت حاظر نباش روی خاکستر یک عشق به زندگي ادامه بدی...
نویسنده : خط خطی ; ساعت 1:47 روز شنبه سوم دی 1390
چقدر بده که من هیچ حیاط خلوتی واسه خودم ندارم
و هرجایی که هستم باید احساس کنم که کسی که منو می شناسه داره نگا می کنه
و انگار واسه من یه جایی که منو هیچکی نشناسه تا بتونم حرفامو توش بنویسم وجود نداره ...
اما اشکال نداره یعنی دیگه نداره
بذار تو هم همه چیزای ذهن منو بدونی مگه چی می شه؟!
از همون اول هم حدس زده بودم که هیچ جایی نمی تونم باشم که تو پیداش نکنی
حالا دیگه برام اینم مهم نیست
تو هم پیشم باش
آشفتگی های ذهن منم توهم بدون
می دونم که همش تقصیر تو نبوده
ولی بهتر بود که باشه
می دونم که نمی دونی وقتی گفتم با ارزش ترین چیزم احساسمه که خرج کسی کنم،
گفتی فهمیدی ولی می دونم که نفهمیدی این که گفتم یعنی چی...
فقط این و بدون که من داغونم شاید نفهمی داغون یعنی چی اما من خوب می فهمم
------------------------------------------------
پی نوشت: این مطلب یک مخاطب داره که خودش فکر می کنه من نمی دونم که می یاد و خط خطی های ذهن منو می خونه
نویسنده : خط خطی ; ساعت 0:25 روز شنبه بیست و هشتم آبان 1390
عشق فقط یك رویاست...
مختصر و تلخ...
نویسنده : خط خطی ; ساعت 23:17 روز پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390
کـاش می شد مـثـل یـک " در " بـه رفـتـن و آمـدن آدمـها ،عـادت كنیم

نویسنده : خط خطی ; ساعت 22:4 روز پنجشنبه دوازدهم آبان 1390
جهنم خیلی دور نیست،
همین نزدیکی هاست،
همین جا،
جهنم جاییست که تنها وسیله گرم کردن پاهای یخ زدۀ یک دختر بچه ، اگزوز ماشین است

نویسنده : خط خطی ; ساعت 2:21 روز جمعه ششم آبان 1390
پسرک راه مدرسه را تا خانه دوید... وقتی به خانه رسید، کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .
- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !
نویسنده : خط خطی ; ساعت 16:30 روز شنبه نهم مهر 1390
طرز تفکر یک سگ: این آدما
به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. پس حتما اونا خدای من هستند
طرز تفکر یک گربه:
این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. حتما من خدای اونا هستم
اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها
برخوردار هستند. عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند
و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ بینی های کاذب
میشن...
نویسنده : خط خطی ; ساعت 11:14 روز شنبه پانزدهم مرداد 1390
ای کاش بعضی دخترها لوازم آرایش رو میخوردن ,
شاید درونشون هم زیبا میشد.
نویسنده : خط خطی ; ساعت 23:39 روز جمعه نوزدهم فروردین 1390
این روزها با هر که دوست میشویم احساس میکنیم
آنقدر دوست بوده ایم
که دیگر وقت خیانت است...
نویسنده : خط خطی ; ساعت 2:20 روز شنبه بیست و پنجم دی 1389
ــ چند ساعتی هست که برف می بارید و آنقدر که زمین را سفید پوش کرد. هوس کردم که کمی روی برف قدم بزنم.
خوبی راه رفتن روی برف این است که احساس می کنی که وجود داری.
با خودم فکر می کردم که چه خوب می شد اگر تمام مسیر زندگی ما پوشیده از
برف بود تا که می دیدیم وضعیت اکنون ما حاصل پیمودن چه مسیری بوده...